X
تبلیغات
رایتل

کلبه آرامش

عاشقانه - همسرانه -فرهنگی- اجتماعی- مطالب گوناگون و متنوع.
سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1388

عاقبت خواهم مرد.

نفسم می گوید وقت رفتن دیر است.....
زودتر باید رفت.....رازها را چه کنم؟
این همه بوی اقاقی که مشامم دارد
چشم هایم پرسه زنان کوچه ها را دیدند
خلوت و ساکت و سرد
یک به یک طی شده اند......
ای وای کوچه آخر من بن بست است


شوق دل دادن یک یاس به یک کاج بلند
شوق پرواز کبوتر بر سر ابر سفید
پاکی دست پر از مهر و صفای مادر
لذت بوسه یار زیر نور مهتاب....
این همه دوستی را چه کنم؟.....

عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد...
همرهم چیست در این راه سفر؟؟؟
یک بغل تنهایی
چند خطی حرف ناگفته
دل حسرت شنیدن کلام نو
عاقبت خواهم مرد....
می دانم روز هجرت روز کوچ باورم نزدیک است....
دیر و زودش که مهم نیست
باید بروم...
راحت جان که گران نیست باید طلبم....
بعد از من...
دانه ها را تو بریز پشت شیشه چشمها منتظرند
تو بپاش گرمی عاطفه ات را دستها منتظرند
من که باید بروم
اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زیبایت را
قدر یک یاس کبود و زخمی
قدر یک قلب و دل بشکسته
قدر یک جاده پیوسته
خوب می دانم مردنم نزدیک است حس پرواز تنم....
حس پرپر شدن ترانه های آرزوم...
تو بگو من چه کنم؟؟؟
با امیدی که به من بسته شده
با قراری که به دل بغض شده
با نگاهی که به من مست شده
تو بگو من چه کنم....
من که باید بروم
من که سردم شده است با تماس دست سردت ای مرگ....
من که بی جان شده ام بس گوش سپردم به صدای پر ز اوهام تو ...
مرگ!
اما دوستت دارم 
پر پروازم ده تو بیا همسفرم باش بیا یارم باش
آسمان منتظر است روح من عاشق آبی آرام بلند است
تو بیا تا برسم من به این آبی خوشرنگ خیال
تا نیایی ای مرگ تو بگو من چه کنم....
وقت تنگ است دگر کوله بارم اصرار سفر دارند
من که خود می دانم مردنم نزدیک است....
نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)