X
تبلیغات
رایتل

کلبه آرامش

عاشقانه - همسرانه -فرهنگی- اجتماعی- مطالب گوناگون و متنوع.
شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1388

داستان عاشقانه زیبا

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است
عشق واقعی. عشقی زیبا

نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 13:56
+ رزیتا
سلام.ممنون که بهم سر زدی.
نوشته ات عالی بود
موفق باشی
امتیاز: 0 0
شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 23:26
+ maloos
با سلام وخسته نباشید . وبلاگ خوبی داری . ممنون میشم که به وبلاگم سر بزنی وبر عکس( تبلیغات ) بالای وبلاگم کلیک کن . ممنون میشم .
امتیاز: 0 0
دوشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 22:53
+ حجت الله
سلام میسنا اجب داستانیییییییییییییییییییییی بود
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(مثلا داشتم گریه می کردم)
امتیاز: 0 0