بار خاطره ی چشمانت را به دوش می کشم ، نگاهم را از بین دستانت می دزدم وبه درون تنهای خویش پناه می برم...
ا زتو دور می شوم در حالی که هنوز عطر دستانت بر گونه های تکیده ام جا مانده...
هنوز با هر نفس، مشامم را از هوای بودنت پر می کنم و با هر بازدم در انتظار بودنت به این تکرار روزمرگی تن می دهم...
از تو دور می شوم در حالی که می دانم نمی توانم..
پشت حصار سایه ها که پنهان شدم ، تو بیا و به دنبالم بگرد! شاید تنها تکه کاغذی از طرح چشمانت را در کوچه های خاطره جا گذاشته باشم...
بیا و پیدا کن نیمه ی گمشده ام را و به او بگو که در حسرت لحظه هایی که کاش امتداد می یافت پوسیدم...
به نیمه ی گمشده ام بگو چشمان خیسم برایش می تپید...
بگو من همان جا کنار همان استخری که بارها رقص نور را به تماشا نشسته بودیم منتظرش مانده ام...
معصومیت چشمانم را به نظاره بنشین، شاید باز هم برای آمدنت بهانه ای پیدا کنی...
شاید این دفعه کنار حوض آبی نقاشی ات ماهی قرمزی افتاده باشد که بخواهد زندگی کند ولی قدرت جستن به آبی کوچک دلت را ندارد...مهربان من برای تپش کوچک یک دل کاری نمی کنی؟
خوب نگاه کن....
نگذار ماهی کوچک حوض دلت از خساست عاطفه بمیرد....
شاید روزی آن قدر دیر بیایی که گنجشکک همسایه در غم نبودنم فریاد میزند...

شبی پرسیدمش با بی قراری
به غیر از من کسی را دوستداری
دو چشمش از خجالت بر زمین دوخت
میان گریه هایش گفت آری
به دل گفتم که یارممهربان است
که اینگونه سراغ دلربان است
دلم آوازه دادش ناگهانی
رخش با من دلش با دیگران است
درخت غم در وجودمکرده ریشه
به درگاه خدا نالم همیشه
جوانان قدر یکدیگربدانید
اجل سنگ است و آدم مثل شیشه...
میسنا خانوم خیلی زیبا و با احساس نوشتی