
در نان هر روزه تنهاییام
شریک من باش
دیوارهای غیاب را
با حضور خود پر کن
پنجرههای ناموجود را
زراندود کن
در باش
بالای تمام درها
دری که بشود چارطاق
باز گذاشت
در این روزهای تابستانی
پس ممکن است خورشید را هم با خود ببری
و تمام پرندگانی را که پرواز می کردند
در اسمان تابستان
و عشقمان را که می شناختیم
و قبلهایمان را که در اوج بودند
وقتی که روز جوان بود
وقتی که شب دراز بود
و ماه ارام ایستاده بود
برای اواز پرنده شب
اگر بروی
اگر بروی اگر بروی
ولی اگر بمانی
برایت روزی خواهم ساخت
بی هیچ شباهت
به هیچ روز دیگری که تاکنون بوده است
یا خواهد بود
شریک من باش
دیوارهای غیاب را
با حضور خود پر کن
پنجرههای ناموجود را
زراندود کن
در باش
بالای تمام درها
دری که بشود چارطاق
باز گذاشت